ارغوان

ارغوان ، شاخه همخون جدا مانده من    

آسمان تو چه رنگ است امروز

آفتابی است هوا، یا گرفته است هنوز

من در این گوشه که از دنیا بیرون است      آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست     آنچه می بینم  دیوار است

آه این سخت سیاه  ، آنچنان نزدیک است

که چو برمیکشم از سینه نفس ، نفسم را برمی گرداند

ره چنان بسته ، که پرواز نگه ، در همین یک قدمی می ماند

کور سویی زچراغی رنجور   قصه پرداز شب ظلمانی است

نفسم می گیرد  که هوا هم، اینجا زندانی است

هر جه با من اینجاست رنگ و رخ باخته است

آفتابی هرگز، گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه، نیانداخته است

اندرین گوشه خاموش فراموش شده         

 کز دم سردش ، هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من ، گریه  می انگیزد

ارغوانم آنجاست        ارغوانم تنهاست       ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود ، هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان این جه رازی است که هر بار بهار ، با عزای دل ما می آید

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است      

وین چنین بر جگر سوختگان ، داغ بر داغ می افزاید

ارغوان ، پنجه خونین زمین ، دامن صبح بگیر

و سواران خرامنده خورشید بپرس      کی بر این دره غم می گذرند؟

ارغوان ، خوشه خون     

 بامدادان که کبوترها ، بر لب پنجره باز سحر ، غلغله می آوازند

جان گلرنگ مرا، بر سر دست بگیر ، به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب ، که هم پروازان ، نگران غم هم پروازند              

ارغوان ، بیرق گلگون بهار      تو برافراشته باش       شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را، بر زبان داشته باش

توبخوان نغمه ناخوانده من        ارغوان ، شاخه همخون جدا مانده من

 

******

zarizari21@yahoo.com